شبی موشی طلب میکرد روزی
چو موران پا نهاده بهر روزی
۱به گرد خانهٔ خمار گردید
ز بهر گندم و گندم نمیدید
۲شراب ناب دید استاده در خم
بخورد آن باده را از حرص گندم
۳دو سه باده بخورد و مست شد گفت
ندارم من به مردی در جهان جفت
۴چو من دیگر کجا باشد به مردی؟
بود عالم به پیش من به گردی
۵اگر عالم همه گردد زره پوش
به نزد من کنند مردی فراموش
۶بگیرم جمله عالم را به شمشیر
ببندم پای شیران را به زنجیر
۷همه عالم به زیر حکم آرم
ز کس من یکسر مو غم ندارم
۸نباشد هیچ شاهی همسر من
ندارد کوه پای لشکر من
۹پلنگان جمله از من ترسناکند
به پیش پای من مانند خاکند
۱۰ازین پس گربهٔ گرگین که باشد؟!
که موشان را به پنجه سر خراشد؟
۱۱بفرمایم به موشان وقت غیرت
که آویزند سرش از دار عبرت
۱۲قضا را گربه میآمد ز نخجیر
به خون موش میغرید چون شیر
۱۳همان دستان همیزد موش سرمست
درآمد گربه و در موش زد دست
۱۴همیمالید گربه موش را گوش
همیبوسید دست گربه را موش
۱۵به زیر پای کامش نرم میکرد
همی افزود او را محنت و درد
۱۶ز حسرت دستها بر سر همیگفت
ز دیده اشک میبارید و میگفت
۱۷خدا را ای شه شیران عالم
ستم بر ما مکن بنگر به حالم
۱۸اگر من نیستم آخر تو هستی
مکن بر نیستی چندین تو هستی
۱۹اگر خونم بریزی میتوانی
به پای خود سر آوردم تو دانی
۲۰ز چاکر چون خطا آید به مستی
کند عفو خداوندیش هستی
۲۱به مستی ژاژ خاییدم من اینجا
نگویم من دگر هرگز چنینها
۲۲به مستی جمله رندان در خرابات
همی گویند بیهوده خرافات
۲۳به مستی هرچه گفتم عذر خواهم
اگر بیراه رفتم هم به راهم
۲۴ازین پس بندهٔ کوی تو باشم
اگر باشم دعاگوی تو باشم
۲۵چو کار از دست رفت و مرد شد مست
نداند هرچه گوید مرد سرمست
۲۶نباشد در حسابی هرچه گوید
مراد خاطر خود هرزه جوید
۲۷کنونم عفو کن از روی یاری
که ما را از ترحم غمگساری
۲۸جوابی داد گربه موش را گفت
تو دزدی، نیست در دزدی ترا جفت
۲۹