مگو بیهوده هان ای موش خاموش
چو افتادی در آتش در همی جوش
۱خلاف شرع و دین کردی شدی مست
اگر خونت بریزم جای آن هست
۲مرا استاد پندی داد نیکو
کز آن پند آمدم فرخنده مه رو
۳مرا گفتا که تو بیرون مبر سر
اگر فیلی و خصم از پشه کمتر
۴مشو ایمن که کم یا بیش گردد
ز نیش او ترا دل ریش گردد
۵مشو از فکر او ایمن که ناگاه
در اندازد ترا از مکر در چاه
۶نکردم پند استادان فراموش
مرا آن پند شد چون حلقه در گوش
۷ببر از من امید رستگاری
بجز مردن دگر کاری نداری
۸نخواهی رستگار آمد ز دستم
که بسیاری کمین تو نشستم
۹