شبی حلّاج را دیدند در خواب
بریده سر به کف مانند جلّاب
۱بدو گفتند چونی سر بریده
بگو تا چیست این جام گزیده
۲چنین گفت او که سلطان نکونام
به دست سر بریده میدهد جام
۳کسی این جام معنی میکند نوش
که کردست او سر خود را فراموش
۴کسی را جام معنی پایدارست
که اندر سر بریدن پایدارست
۵کسی این جام معنی نوش دارد
که او گفتار جانان گوش دارد
۶کسی این جام معنی درکشیدهست
که چون عطّار خود را سر بریدهست
۷کسی این جام معنی خورد اینجا
که بگذشت از خواب و خورد اینجا
۸کسی این جام معنی میخورد او
که جز جانان حقیقت ننگرد او
۹کسی این جام معنی خورد از دور
که او شد کُل فنا مانند منصور
۱۰کسی این جام معنی همچو او خَورد
که باشد همچو مردان صاحب درد
۱۱کسی این جام معنی میکند نوش
که آنکس در فنا باشد جهان کوش
۱۲اگر این جام معنی میخوری تو
یقین کز هر دوعالم برتری تو
۱۳اگر این جام معنی نوش خواهی
بگردن جان دهی در دید شاهی
۱۴اگر این جام خواهی کرد تو نوش
ببر سر همچو منصور و تو مخروش
۱۵ببر سر تا شوی اینجای سردار
اناالحق زن چو او اندر سرِ دار
۱۶طمع چون برگرفتی یار گردی
درون جزو و کل بیدار گردی
۱۷چو سر این جا بریدی حق تو باشی
حقیقت در خدا مطلق تو باشی
۱۸چو سر این جا بریدی بیشکی تو
عیان بینی یکی اندر یکی تو
۱۹چو سر این جا بریدی راز بینی
نمودحق حقیقت بازبینی
۲۰چو سر این جا بریدی همچو عطّار
ز دریا جوهرافشانی به یک بار
۲۱چو سر این جا بریدی صورت دوست
بدانی و ببینی این همه اوست
۲۲چو سر این جا بریدی در شریعت
درست آید ترا عین حقیقت
۲۳چو سر این جا بریدی حق ببینی
تو تا عین ابد با او نشینی
۲۴چو سر این جا بریدی انبیاوار
تو باشی نقطه پرگار اسرار
۲۵حقیقت حق شوی در راه معبود
مرا اینست دائم عین مقصود
۲۶حقیقت حق شوی زین حسن فانی
عیان جزو و کل یکسر بدانی
۲۷حقیقت حق شوی در جوهر خویش
نمود جملگی برخیزد از پیش
۲۸حقیقت حق شوی از بود اللّه
تو باشی در صفات قل هواللّه
۲۹حقیقت حق شوی و جان جانان
زبانها را تو باشی جمله گویان
۳۰حقیقت حق شوی ای مرد دیندار
ببینی خویشتن را دید دلدار
۳۱حقیقت حق شوی و تن نماند
بجز حق هیچ ما و من نماند
۳۲حقیقت حق شود اندر صفاتت
کسی دیگر کجا داند ز ذاتت
۳۳حقیقت حق شوی و جان تو باشی
حکیم و عالم دیّان تو باشی
۳۴حقیقت حق شوی مانند منصور
همه عالم ترا گردد پر از نور
۳۵حقیقت حق شوی در لا الهی
چو حاکم باشد و جمله تو شاهی
۳۶حقیقت حق شوی در عالم جان
همه جان خود شوی و نیز جانان
۳۷حقیقت حق شوی اندر جهان تو
ببردی گوی اللّهی عیان تو
۳۸حقیقت حق شوی بی دیدن خَود
نماند پیش تو چه نیک و چه بد
۳۹حقیقت حق شوی بازی مکن تو
ز جانان بشنو اکنون این سخن تو
۴۰