یکی پیری مشوّش روزگاری
بر فضل ربیع آمد بکاری
۱ز شرم وخجلت و درویشی خویش
ز عجز و پیری و بیخویشی خویش
۲سنانی تیز بود اندر عصایش
نهاد از بیخودی بر پشتِ پایش
۳روان شد خون ز پای فضل حالی
برآمد سرخ و زرد آن صدرّ عالی
۴نزد دم تا سخن جمله بیان کرد
بلطفی قصّه زو بستد نشان کرد
۵چو پیر از پیشِ او خوش دل روان شد
ز زخمش فضل آنجا ناتوان شد
۶بزرگی گفت آخر ای خداوند
چرا بودی بدرد پای خرسند
۷یکی فرتوت پایت خسته کرده
تو گشته مستمع لب بسته کرده
۸چو از پای تو آخر خون روان شد
توان گفتن که از پس میتوان شد
۹چنین گفت او که ترسیدم که آن پیر
خجل گردد خورد زان کار تشویر
۱۰ز جرم خویشتن در قهر ماند
ز حاجت خواستن بی بهر ماند
۱۱ز بار فقر چندان خواری او را
روا نبود چنین سرباری او را
۱۲زهی مهر و وفا و بُردباری
وفاداری نگر گر چشم داری
۱۳چنین فضلی که صد فصل ربیعست
ز فضل حق نه از فضل ربیعست
۱۴تو مردی ناجوانمردی شب و روز
اگر مردی جوانمردی در آموز
۱۵مجوی ای خاک چون آتش بلندی
چو توخاکی مشو آتش بتندی
۱۶اگر آن پیشگه میبایدت زود
درین ره خاکِ ره میبایدت بود
۱۷