چنین گفتهست شیخ مهنه یک روز
که رفتم پیش پیری عالم افروز
۱خموشش یافتم دایم بغایت
فرو رفته به بحری بینهایت
۲بدو گفتم که حرفی گوی ای پیر
که دل را تقویت باشد ز تقریر
۳زمانی سر فرو برد از سر حال
پس آنگه گفت ای پرسندهٔ قال
۴بجز حق هیچ دانی، زان چه جویم
گرانی گفت نکنم زان چه گویم
۵ولی آن چیز کان حق الیقینست
بنتوان گفت خاموشیم ازینست
۶چو نتوان گفت چندین یاد از چیست
چو نتوان یافت این فریاد از کیست
۷نه یاد اوست کار هر زبانی
نه خامش میتوان بودن زمانی
۸چنین کاری عجب در راه ازان بود
که معشوقی بغایت دلستان بود
۹یکی عاشق همی بایست پیوست
که معشوقش کند گه نیست گه هست
۱۰میان عاشق و معشوق کاریست
که گفتن شرح آن لایق بما نیست
۱۱اگر تو در فصیحی لال گردی
سزد گر گرد شرح حال گردی
۱۲چو معشوق از نکوئی آنچنان بود
که خورشید زمین و آسمان بود
۱۳چو معشوق آمد اندر نیکوئی طاق
بلاشک عاشقی بایست مشتاق
۱۴که چون معشوق آید در کرشمه
کند چشم همه عشّاق چشمه
۱۵اگر معشوق را عاشق نبودی
بمعشوقی خود لایق نبودی
۱۶نیامد عاشقی بسته ز مخلوق
که جز عاشق نداند قدر معشوق
۱۷جمالی آنچنان در روز بازار
ز شوق عاشقان آید پدیدار
۱۸چو معشقوست عاشق آور خویش
چو خود عاشق نبیند در خور خویش
۱۹اگر معشوق خواهد شد بعیّوق
نه بینی هیچ عاشق غیر معشوق
۲۰چو معشوقست خود را عاشق انگیز
بجز معشوق نبود عاشقی نیز
۲۱اگر عاشق شود جاوید ناچیز
وگر گم گردد از هر دوجهان نیز
۲۲اگر او نیست ور هستست او را
دل معشوق در دستست او را
۲۳