مگر یک روز محمود عدوبند
پسر را گفت کای داننده فرزند
۱ببین تا پیل چندست این زمانم
که من اکنون عددشان میندانم
۲پسر بشمرد و گفتش ای خداوند
هزار و چار صد پیلست در بند
۳شهش گفتا که خود را یاد دارم
که یک بُز مینیامد در شمارم
۴کنون گر تا بعرشم کار و بارست
ز من نیست آن ز فضل کردگارست
۵چو هستت نعمت حق بیکناره
ترا از شکرِ منعم نیست چاره
۶چو در حقّ تو نعمت بر دوامست
دمی بی شکرِ حق بودن حرامست
۷وگر نفس تودر شکرست کاهل
دلت باید که این مشکل کند حل
۸چو نفست کاهلی دارد همیشه
دلت را هست جِدّ و جهد پیشه
۹چو نفست مردِ کار خویش باشد
دلت در کار خود درویش باشد
۱۰نکو زان سود کرد و بد زیان کرد
که هر کس آنچه دارد خرج آن کرد
۱۱