خوش آوازی ز خیل نیکخواهان
مؤذّن بود در شهر سپاهان
۱در آن شهر از بزرگی گنبدی بود
که سر در گنبد گردنده میسود
۲بر آن گنبد شد آن مرد سرافراز
نماز فرض را میداد آواز
۳یکی دیوانهٔ میرفت در راه
یکی پرسید ازو کای مردِ آگاه
۴چه میگوید برین گنبد مؤذّن
جوابش ده تو ای محبوب محسن (؟)
۵که این جوزست از سر تا قدم پوست
که میافشاند او بر گنبد ای دوست
۶چو او از صدقِ معنی مینجنبد
یقین میدان که چون جوزست و گنبد
۷تو همچون جوزی از غفلت که داری
نود نُه نام بر حق میشماری
۸چو در تو هیچ نامی را اثر نیست
ز صد کم یک ترا صد یک خبر نیست
۹چو نعمت بر تو نشمرد او هزاران
تو هم مشمر بدو چون صرفه کاران
۱۰چو نام خویشتن حق بینشان کرد
چه گونه یاد او هرگز توان کرد
۱۱چو نتوانی ز کنه او نفس زد
نمیباید نفس از هیچکس زد
۱۲