از آن یک جرعه میدادند منصور
اناالحق گفت و عالم کرد پر شور
۱چو جام وحدتش بر کف نهادند
به خونش مفتیان فتوی بدادند
۲دو صد کس ز آنکه فتوی داده بودند
در آن دم از حیات افتاده بودند
۳به بازارش برآوردند سر مست
نهاده بود سر مردانه بر دست
۴بگرد دار میگردید و میگفت
مرا غیرت گرفت اغیار نگرفت
۵بکوی دوست میرفتم سحرگاه
بدیدم سایهٔ افتاده بر راه
۶مرا آن یک نظر از خویشتن برد
علامت بر سر راه من آورد
۷نظر بر روی نامحرم که کردم
ز دست غیرت حق نیش خوردم
۸چرا عاشق چنین حیران نگردد
که جز گرد در جانان نگردد
۹کسی را کافتاب از در درآید
وجود ذره کی در چشمش آید
۱۰بدارش برکشیدند سنگساران
همی کردند هر سو سنگباران
۱۱ز دار و سنگ و رشته غم نمیخورد
سر موئی ز اناالحق کم نمیکرد
۱۲به آواز آمدند با او به یکبار
در و دیوار و چوب و رشته و دار
۱۳طناب عمر او آن دم گسستند
به آب و آتش عشقش بشستند
۱۴انانیت بذات خود فنا بود
انانیت نبود آنجا خدا بود
۱۵برآمد موجی از دریا به صحرا
صدف بگسست و گوهر شد بدریا
۱۶انای تنگنا برداشت حلاج
چو پر شد بر سر آمد شد بتاراج
۱۷سبوی آب در دریا چه سنجد
ولی درکوزهٔ کوچک نگنجد
۱۸ثبات کوه پیش از قوت باد
زهر بادی گیاه آید به فریاد
۱۹هزاران جام از آن می باز خوردند
ولی افشاء سر حق نکردند
۲۰همانگه کرد بلبل عهد در دم
ننوشم نیز می والله اعلم
۲۱دمی از عشق گل دارم خروشی
برآید در دلم هر لحظه جوشی
۲۲چو گل بر بست رخت از باغ و بستان
مرادم بسته شد چون زیردستان
۲۳