چو ساقی ازل جامی مرا داد
درم از بود خود اینجام بگشاد
۱چو ساقی ازل عین عیان است
نشانش در نشان بینشانست
۲چو ساقی دمبدم در جان نمودار
کند کردم بسر عشق دیدار
۳مرا ساقی درون جانست بنگر
دمادم میدهد نقلم ز ساغر
۴از آن ساغر که دل طاقت ندارد
بجز منصور این طاقت نیارد
۵چه جامی آن کزین نه کاسهٔ چرخ
در اینجاگاه آورده است در چرخ
۶فلک بوئی از آن مییافت اینجا
بسر پیوسته گردیده است اینجا
۷از آن میگردمی شیخا بنوشی
تو این نه خرقه ازرق بپوشی
۸بساقی بخش اندر آخر کار
چو گردی از رخ ساقی خبردار
۹میی عشق اندر اینجانوش کن شیخ
ز عشقش جان و دل بیهوش کن شیخ
۱۰میی در کش که منصور آن کشیدست
جمال یار درآنمی بدیداست
۱۱میی درکش که آنجا گه حلال است
از آن منصور در عین وصال است
۱۲میی درکش که تا جانان به بینی
نگار خویشتن آسان به بینی
۱۳میی درکش که جانت زنده گردد
بساط هستی اینجا در نوردد
۱۴میی در کش که در مستی درآئی
در آنمستی زنی دم از خدائی
۱۵میی درکش که بینی عین دیدار
حقیقت جسم آید ناپدیدار
۱۶از آنمی خور که من خوردستم ای شیخ
بسوی یار ره بردستم ای شیخ
۱۷از آنمی خور که بودت بود گردد
سراپایت بکل معبود گردد
۱۸از آن می خور که گردی در زمان ذات
اناالحق میزنی بر جمله ذرات
۱۹در آن می زن اناالحق همچو من تو
عیان خویش را در تن بتن تو
۲۰در آن می زن اناالحق بردریار
که کل بینی عنایت لیس فی الدار
۲۱در آن می زن اناالحق همچو حلاج
تو بر فرق سپهر آئی بر آن تاج
۲۲از آن می خوردهام شیخی گزین من
حقیقت دوست دیدستم یقین من
۲۳از آن می خوردهام از دست جانان
از آنم این چنین من مست جانان
۲۴از آن می خوردهام در عز و در ناز
که دیدستم رخ دلدار خود باز
۲۵از آن می خوردهام بیخویشتن من
که خورشید ستم اندر ذات روشن
۲۶