چنین نقلست از سلمان که یک روز
نشسته بود صدر عالم افروز
۱یکی حبشی کنیزک روی چون نیل
درآمد از در مسجد بتعجیل
۲ردای مصطفی بگرفت ناگاه
که بامن نِه زمانی پای در راه
۳مهمّی دارم و اکنون توان کرد
ندارم خواجه اینجا چون توان کرد
۴توئی هر بی کسی را یار امروز
منم بی کس فتاده کار امروز
۵سخن میگفت و گرم آنگاه میرفت
ردایش میکشید و راه میرفت
۶پیمبر دم نزد با او روان شد
وزو نستد ردا و همچنان شد
۷ز خُلق خود نپرسیدش پیمبر
کز اینجا تا کجا آیم بره بر
۸خوشی میرفت با او چون خموشی
که تا بُردش بر گندم فروشی
۹زبان بگشاد و گفت ای سیّد امروز
ز گرسنگی دلی دارم همه سوز
۱۰من اکنون رشتهام این پشم اندک
بده وز بهرِ من گندم خر اینک
۱۱پیمبر بستد و گندم خریدش
برآورد و بدوش اندر کشیدش
۱۲ببُرد آن تا وثاق آن کنیزک
بقبله کرد پس روی مبارک
۱۳که یا رب گر درین کار پرستار
مقصِّر آمدم ناکرده انگار
۱۴بفضل خود درین کار و درین رای
اگر تقصیر کردم عفو فرمای
۱۵برای بندهٔ گندم خریدم
ز خُلق و حلم حمّالی گُزیدم
۱۶ز بس خجلت زبان با حق گشاده
برای عذر بر پای ایستاده
۱۷جوانمردا کَرَم بنگر وفا بین
نظر بگشای و خُلقِ مصطفی بین
۱۸درین موضع ز جان و تن چه خیزد
زرعنایان تر دامن چه خیزد
۱۹