یکی زنبور میآمد ز خانه
بغایت بیقرار و شادمانه
۱مگر موری چنان دلشاد دیدش
ز حکم بندگی آزاد دیدش
۲بدو گفتا چرا شادی چنین تو
که از شادی نگنجی در زمین تو
۳جوابش داد آن زنبور کای مور
چرا نبوَد ز شادی در دلم شور
۴که هر جائی که میباید نشینم
زهر خوردی که میخواهم گزینم
۵بکام خویش میگردم جهانی
چرا اندوهگین باشم زمانی
۶بگفت این پاسخ و چون تیرِ پرتاب
روان شد تا یکی دکّان قصاب
۷مگر از گوشت آنجا شهلهٔ بود
در آن زنبور در زد نیش را زود
۸همی زد از قضا قصّاب ساطور
ز زخم او دو نیمه گشت زنبور
۹بخاک افتاد حالی تا خبر داشت
درآمدمور ازو یک نیمه برداشت
۱۰بزاری میکشیدش خوار در راه
زبان برداشته میگفت آنگاه
۱۱که هر کو آن خورد کو را بوَد رای
نشیند بر مراد خویش هرجای
۱۲همه آنچش نباید دید ناکام
همه همچون تو آن بیند سرانجام
۱۳کسی کو بر مراد خود کند زیست
چو تو میرد ببین تا آخرت چیست
۱۴چو گام از حدِّ خود بیرون نهادی
بنادانی قدم در خون نهادی
۱۵غرور و کبر کم باید گرفتن
ره خُلق و کرم باید گرفتن
۱۶کم از یک جَو مر او را زورِ بازوست
که وزن کوه قافش در ترازوست
۱۷کم آزاری گزین و بُردباری
کزین نزدیکتر راهی نداری
۱۸