حقیقت بحر کل دریای نور است
همه جائی که آن مأوای نور است
۱توی یک قطرهٔ از بحر توحید
بیکتائی نگر بگذار تفرید
۲تفکر کن که آخر از کجائی؟
جداگشته ز بحر او کجائی؟
۳شناسی گر بمعنی خویش را باز
بدانی کز کجا داری تو آغاز
۴تو پنداری توی ای مرد نادان
حجاب خود توی فتنه همین دان
۵خودی خویشتن بردار از راه
که تا واقف شوی از سر الله
۶یکی نور است حقیقت کل اشیا
بیاید گوهر باران ز دریا
۷حقیقت بین شو و در خود نظر کن
چو قطره سوی بحر او گذر کن
۸هر آنکس کو نشد از بحر آگاه
نیابد در حقیقت سوی او راه
۹وگر خود را ندانی از کجائی
نیابی اندر این بحر آشنائی
۱۰حقیقت تا ابد در جهل مانی
بمانی در جحیم جاودانی
۱۱نگردد بر رخت در معرفت باز
اگر خود را ندانی تو ز آغاز
۱۲بشو غواص دریای معانی
کزین معنی در اسرار دانی
۱۳برون آورد رو بشکن صدف را
که تا دانی نشان من عرف را
۱۴شوی دریاچه در دریا نشینی
بجز دریا دگر چیزی نبینی
۱۵اگر آگه ازین معنی شوی تو
شوی واصل به بحر معنوی تو
۱۶بمعنی پی بری سر حقیقت
روی چون قطره اندر بحر وحدت
۱۷حقیقت را بمعنی شاه دارد
بسوی جمله دلها راه دارد
۱۸مجو آزار دلها تا توانی
که آن تیر است در دلها نهانی
۱۹چه دانی تو که در دل یار باشد
دل تو خالی از اغیار باشد
۲۰چه قطره واصل دریای اویم
سخن کوتاه شد والله یعلم
۲۱دگر پرسی ز سرّ کشتی نوح
که بر من ساز این ابواب مفتوح
۲۲