بگویم با او سر عدل ای دوست
اگر دانی طریق عدل نیکوست
۱کسی را عدل باشد اندر این راه
که او باشد ز اصل کار آگاه
۲گزیند او طریق مصطفی را
بداند در حقیقت مرتضی را
۳شریعت را شعار خویش سازد
طریقت را دثار خویش سازد
۴حقیقت را مقام قرب داند
وجود خود بدین منزل رساند
۵عدالت این بود کاگاه باشی
بمعنی بر طریق شاه باشی
۶عدالت آن بود کانرا بدانی
چه باشی مبتلا او را بخوانی
۷عدالت آن بود ای مرد آگاه
که برداری وجود خویش از راه
۸عدالت آن بود ای یار انور
که باشد در دل تو حبّ حیدر
۹عدالت آن بود گر راز جوئی
سخن جز حیدر صفدر نگوئی
۱۰عدالت آن بود گر راز بینی
که در کونین جز حیدر نه بینی
۱۱عدالت آن بود گر خنده باشی
میان عارفان فرخنده باشی
۱۲عدالت آن بود گر راه جوئی
طریق ملت آن شاه جوئی
۱۳تو عادل دان که دارد حب حیدر
مطیع مرتضی باشد چو قنبر
۱۴تو عادل دان که راه مرتضی رفت
نه همچون جاهلان راه خطا رفت
۱۵اگر دانی علی را عادلی تو
وگر نه در حقیقت جاهلی تو
۱۶اگر عادل شوی بر راه باشی
که در ملکش بود چه دادخواهی
۱۷اگر تو عدل ورزی زنده باشی
میان عارفان فرخنده باشی
۱۸ترا گر عدل باشد راه جوئی
حقیقت مظهر الله جوئی
۱۹بخواه از عدل هر چیزی که خواهی
نهی از عدل بر سر تاج شاهی
۲۰ز جهل جاهلان این سر نهان کن
ولی نزدیک دانایان عیان کن
۲۱چه دارد این جهان اغیار بسیار
تو از اغیار سرّ خود نگهدار
۲۲بود هفتاد و سه ملت بعالم
یکی را دین حق باشد مسلم
۲۳دگر هفتاد و دو اغیار باشند
نه ایشان در خور اسرار باشند
۲۴بگفت منصور سر لو کشف را
عیان میکرد سرّ من عرف را
۲۵شنودی جاهلان با او چه کردند
چه نادانی به آن حق گو که کردند
۲۶اگر من باز گویم ای برادر
جهان زیر و زبر گردد سراسر
۲۷نگو دانم همه اسرارها را
طریق مصطفی و مرتضی را
۲۸باسرار معانی راه بینم
ولی این ره بسوی شاه بینم
۲۹درون پرده دل راز دارد
در رحمت برویم باز دارد
۳۰نکو بینم همه اسرار حیدر
بود نور دلم ز انوار حیدر
۳۱درون پردهٔ دل مهر حیدر
ز مهوش خانهٔ دل شد منور
۳۲درون پردهٔ دل شاه باشد
حقیقت از همه آگاه باشد
۳۳موانع از دل خود دور گردان
که تا بینی تو در دل نور یزدان
۳۴بود نزدیک او اما تو دوری
نمیبینی به چشم دل چه کوری
۳۵درون پردهٔ دل اوست مستور
که میگوید اناالحق همچو منصور
۳۶درون پردهٔ دل شهریاریست
مرا جز عشق او دیگر چه کاریست
۳۷درون دل چو خالی شد ز اغیار
نماند در دل تو غیر آن یار
۳۸پس آنگاهی بنورش محو مانی
بمانی در بقایش جاودانی
۳۹دگر پرسی بیان بحر و قطره
بگویم فاش تا یابی تو بهره
۴۰