چنین گفتهست شعبی مردِ درگاه
که شخصی صعوهٔ بگرفت در راه
۱بدو آن صعوه گفت ازمن چه خواهی
وزین ساق و سر و گردن چه خواهی
۲گرم آزاد گردانی ز بندت
در آموزم سه حرف سودمندت
۳ یکی در دست تو گویم ولیکن
دُوُم چو بر پَرم بر شاخِ ایمن
۴سیُم چون جای تیغِ کوه جویم
ز تیغ کوه آن با تو بگویم
۵بصعوه گفت بر گوی اوّلین راز
زبان بگشاد صعوه کرد آغاز
۶که هرچ از دست شد گر هست جانی
برو حسرت مخور هرگز زمانی
۷رها کردش بقول خویش از دست
که تا شد در زمان بر شاخ بنشست
۸دوم گفتا محالی گر شنیدی
مکن باور چون آن ظاهر ندیدی
۹بگفت این و روان شد تا سر کوه
بدو گفت ای ز بدبختی در اندوه
۱۰درونم بود دو گوهر قوی حال
که هر یک داشت وزن بیست مثقال
۱۱مرا گر کشتئی گوهر ترا بود
مرا از دست دادی بس خطا بود
۱۲دل آن مرد خونین شد ز غیرت
گرفت انگشت در دندانِ حیرت
۱۳بصعوه گفت باری آن سیُم حرف
بگو چون گشت بحر حسرتم ژرف
۱۴بدو گفتا نداری ذرّهٔ هوش
که شد دو حرفِ پیشینت فراموش
۱۵چو زان دو حرف نشنیدی یکی راست
سیُم را ازچه باید کرد درخواست
۱۶ترا گفتم مخور بر رفته حسرت
مکن باور محال ای پاک سیرت
۱۷تو بر رفته بسی اندوه خوردی
محالی گفتمت تصدیق کردی
۱۸دو مثقالم نباشد گوشت امروز
چهل مثقال دو دُرّ شب افروز
۱۹چگونه نقد باشد در درونم
ترا دیوانه میآید کنونم
۲۰بگفت این و بپرّید از سر کوه
بماند آن مرد در افسوس و اندوه
۲۱کسی کو از محال اندیشه دارد
شبانروزی تحیر پیشه دارد
۲۲قدم نتوان نهاد آنجا که خواهی
بفرمان رَو بفرمان کن نگاهی
۲۳که هر کو نه بامر حق قدم زد
چو شمع از سر برآمد تا که دم زد
۲۴