سحرگاهی بزرگی در مناجات
زبان بگشاد وگفت ای قایم الذات
۱من از تو راضیم هم روز و هم شب
تو از من نیز راضی باش یا رب
۲چنین گفت او که آوازی شنیدم
که در دعوی ترا کذّاب دیدم
۳اگر خود بودئی راضی ز ما تو
زما کی جستئی هرگز رضا تو
۴اگر راضی شدی از ما تو مجنون
رضای ما چرا جستی تو اکنون
۵کسی کو در رضا عین کمالست
چو راضیست او رضا جستن محالست
۶اگر تو راضئی از ما چه جوئی
وگرنه خویش را راضی چه گوئی
۷رضا ده صبر کن بنشین و مخروش
چه سودا میپزی مستیز و کم جوش
۸زمانی در تمّنای محالی
زمانی در جوال صد خیالی
۹سخن مینشنوی یک ذرّه آخر
که گشتی از محالی غِرّه آخر
۱۰