شبی موسی مگر میرفت بر طور
به پیش او رسید ابلیس از دور
۱چنین گفت آن لعین را کای همه دم
چرا سجده نکردی پیش آدم
۲لعینش گفت ای مقبولِ حضرت
شدم بیعلّتی مردودِ قدرت
۳اگر بودی بر آن سجده مرا راه
کلیمی بودمی همچون تو آنگاه
۴ولی چون حق تعالی این چنین خواست
چه کژ گویم نیامد این چنین راست
۵کلیمش گفت ای افتاده در بند
بود هرگز ترا یاد خداوند
۶لعینش گفت چون من مهربانی
فراموشش کند هرگز زمانی
۷که همچو نانک او را کینهٔ نیست
مرا مهرش درون سینهٔ نیست
۸بلعنت گرچه از درگاه دورست
ولی از قولِ موسی در حضورست
۹اگرچه کرد لعنت دلفروزش
ازان لعنت زیادت گشت سوزش
۱۰چو شیطان این چنین گرمست د رراه
تو چونی ای پسر در عشقِ دلخواه
۱۱اگر تو جادوئی میخواهی امروز
بلعنت شاد شو ورنه بیاموز
۱۲ببین تا چند گه هاروت و ماروت
بمانده سرنگون بی آب و بی قوت
۱۳در آن چاهند دل پر خون و محبوس
شده از روزگار خویش مأیوس
۱۴چو ایشانند اُستاد زمانه
شده در جادوئی هر دو یگانه
۱۵چو نتوانند کردن خویش آزاد
کسی زان علم هرگز کی شود شاد
۱۶اگر تو جادوئی داری جهانی
عصائی بس نهنگش در زمانی
۱۷چو چندان سِخر گم شد در عصائی
نگردد گم درو جز ناسزائی
۱۸ترا در سینه شیطانیست پیوست
که گردد ز آرزوی جادوئی مست
۱۹اگر شیطان تو گردد مسلمان
شود سحر تو فقه و کفر ایمان
۲۰ز اهل خلد گردی جاودانه
کند شیطان سجودت بی بهانه
۲۱بیان کردم کنون سحر حلالت
کزین سحرست جاویدان کمالت
۲۲چو گِرد این چنین سحری توان گشت
چنین باید شدن نه آنچنان گشت
۲۳