چو شبلی را زیادت گشت شورَش
فرو بستند در قیدی به زورش
۱گروهی پیشِ او رفتند ناگاه
به نظاره باِستادند در راه
۲به ایشان گفت شبلیِ سخنساز
که چه قومید؟ بر گویید هین راز
۳همه گفتند خیلِ دوستانیم
که ره جز دوستیِ تو ندانیم
۴چو بشنید این سخن شبلی ز یاران
بر ایشان کرد حالی سنگباران
۵همه یاران او چون سنگ دیدند
ز بیمِ سنگ از پیشش رمیدند
۶زبان بُگشاد شبلی گفت آنگاه
که ای جمله به هم کذّاب و گمراه
۷چو لاف از دوستیتان بود با من
نبودید ای خسیسان پاکدامن
۸که بگریزد ز زخمِ دوست آخر؟
که زخمِ او نه، رحمِ اوست آخر
۹چو زخمِ دوست دید ابلیس نگریخت
ولی از زخمِ او صد مرهم آمیخت
۱۰به جان بپذیر هر زخمی که او زد
که گر او زخم بر جان زد نکو زد
۱۱اگر یک ذرّه عشق آمد پدیدار
به صد جان زخم را گردی خریدار
۱۲تو پنداری که زخمش رایگان است
هزاران ساله طاعت نرخ آن است
۱۳هزاران ساله گرچه طاعتش بود
بهای لعنتِ یک ساعتش بود
۱۴قوی شایسته باشی در خدایی
اگر گویند تو ما را نشایی
۱۵عزیزا قصّهٔ ابلیس بشنو
زمانی ترک کن، تلبیس بشنو
۱۶گر این مردی تُرا بودی زمانی
ز تو زنده شدی هر دم جهانی
۱۷اگرچه رانده و ملعونِ راهست
همیشه در حضور پادشاهست
۱۸چه لعنت میکنی او را شب و روز
ازو باری مسلمانی درآموز
۱۹