مگر میرفت ابراهیم ادهم
براهی در دو کس را دید با هم
۱یکی چیزی بیک جَو زان دگر خواست
بیک جَو مینیامد کارِ او راست
۲دگر ره گفت بستان یک جَو از من
که هست این کار را بیرون شو از من
۳پس آن یک گفت از تو من نپژهم
بیک جَو این بِنَدهم این بندهم
۴چو ابراهیم این بشنود درحال
چو مرغی میزد از دهشت پَر و بال
۵گه از خود رفت و گه با خویش آمد
ز مردانش یکی در پیش آمد
۶ازو پرسید کای سلطانِ دین تو
چه افتادت که افتادی چنین تو
۷چنین گفتا که چون گفت این بندهم
بدل گفتم مگر گفت ابنِ ادهم
۸بیک جَو این بندهم کرد آغاز
بیک جو این ادهم آمد آواز
۹اگر هر ذرّه دایم میخروشد
دل بیدار خود آن را نیوشد
۱۰گرفتم حالت مردان ندیدی
حدیث نیک شان باری شنیدی
۱۱اگر خواهی کمال حال مردان
فنا شو در حدیث و قالِ مردان
۱۲مباش ای ذرّه گر خواهی که جاوید
بوَد قایم مقامت قرصِ خورشید
۱۳اگر هستی تو حاصل نبودی
ترا اینجایگه منزل نبودی
۱۴که هر طفلی که درخُردی بمُرد او
ره این چار چیز آسان سپُرد او
۱۵ترا پس این همه در پیش ازانست
شب و روزت بلای خویش ازانست
۱۶ولی گر جام خواهی تا بدانی
بمیر از خویش اندر زندگانی
۱۷شنیدم جامِ جم ای مردِ هشیار
که در گیتی نمائی بود بسیار
۱۸بدان کان جام جم عقلست ای دوست
که مغز تُست و حسّ تست چون پوست
۱۹هر آن ذرّه که در هر دوجهانست
همه درجامِ عقل تو عیانست
۲۰هزاران صنعت و اسرار و تعریف
هزاران امر و نهی و حکم و تکلیف
۲۱بنا بر عقل تست و این تمامست
ازین روشن ترت هرگز چه جامست
۲۲