چنین نقلی درستست از پیمبر
که حق گوید بشخصی روز محشر
۱که ای بنده بیا و نامه برخوان
که تا چه کردهٔ عمری فراوان
۲چو بنده نامه برخواند سراسر
نه بیند جز معاصی چیز دیگر
۳چو در نامه نه بیند جز سیاهی
زبان بگشاید و گوید الهی
۴بدوزخ میروم زین عمر تاوان
حقش گوید که پشت نامه برخوان
۵چو پشت نامه برخواند بیکبار
چنان یابد نوشته آخر کار
۶بتوبه در پشیمان گشته باشد
همه دردیش درمان گشته باشد
۷بجای هر بدی دانندهٔ راز
بداده باشدش ده نیکوئی باز
۸بدی را چون پشیمان گشته باشد
خدا ده نیکوئی بنوشته باشد
۹چو بنده آن ببیند شاد گردد
زهی بنده که چون آزاد گردد
۱۰بحق گوید که ای قیّومِ مطلق
ندیدم ازکرام الکاتبین حق
۱۱که من دارم گنه زین بیش بسیار
که ننوشتند بر من آن دو هشیار
۱۲بگو کان بر من مسکین نوشتند
مگر آن میستردند این نوشتند
۱۳که تا چندان که بد کردم ز آغاز
بهر یک ده نکوئی میدهی باز
۱۴اگر چه من گناه آلود مردم
ز فضلت بر گناهان سود کردم
۱۵پیمبر از چنین گفتار و کردار
بخندید و شدش دندان پدیدار
۱۶پس آنگه گفت ای دارندهٔ پاک
زهی گستاخی آخر از کفی خاک
۱۷ز سرّی کان میان جان پاکست
اگرآگه شوی بیم هلاکست
۱۸که میداند که این سر عجب چیست
چنین سری عجایب را سبب چیست
۱۹ترا در پیش چندین پیچ پیچی
نه زان آمد که یعنی هیچ هیچی
۲۰ولی این جمله زان افتاد در راه
که تا از خویش گردی بو که آگاه
۲۱چو تو معشوق بودی او چنان کرد
که از چشم خود و خلقت نهان کرد
۲۲هزاران پردهٔ اسباب بنهاد
درون جمله تختِ خواب بنهاد
۲۳تو با معشوق زیر پرده بر تخت
توانی خفت بی غیری زهی بخت
۲۴چو نتوان دید سر تا پای معشوق
چنین بهتر که باشد جای معشوق
۲۵که جلوه دادن معشوق هرگز
مسلَّم نیست پنهان باید از عز
۲۶