مگر سلطان دین محمود پیروز
سپه را خواست دادن عرض یک روز
۱نبود آنجایگه حاضر ایاسش
طلب میکرد شاه حق شناسش
۲کسی شاه از برای او فرستاد
که شاه اینجا برای تو باستاد
۳بیا کاینجایگه عرض سپاهست
غرض زین عرض آن روی چو ماهست
۴رسول شاه رفت و گفت این راز
جوابش داد ایاز سیمبر باز
۵روان شد مرد تا نزدیکِ محمود
شهش گفتا ندیدی روی مقصود
۶چنین گفت او که دیدم مینیاید
جوابی زو شنیدم مینیاید
۷بدو گفتم بیا چون شاهِ پیروز
سپه را عرض خواهد داد امروز
۸مرا گفتا بگو با شاهِ گُربز
که کس معشوق ندهد عرض هرگز
۹مرا گر عرض خواهی داد و گرنه
مده جز عرضهٔ خویش و دگر نه
۱۰