سلیمان گفت ای مرغ سخندان
چرا مِی میخوری مانند رندان
۱گهی سرمست و گه هشیار باشی
به گاهی خفته, گه بیدار باشی
۲به ماتم جمله مرغان بر سری خاک
نشسته کرده رخها بر سوی خاک
۳همه در ماتم و اندوه و دردند
ز هرچه دون بُوَد آزاد و فردند
۴تو میسازی به هر دم نوعروسی
نمیدانم که گبری یا مجوسی
۵شرابی خور که بدمستی ندارد
نشاطش روی در هستی ندارد
۶شرابی را که جانت شاد باشد
ز مخموری دلت آزاد باشد
۷شرابی را که بدمستی صفاتست
حرامش دان اگر آب حیاتست
۸حرام از بهر آن کردند مِی را
که با اوباش میخوردند وی را
۹مکن مستی میان جمع اوباش
که مستی میکند اسرار را فاش
۱۰نشاط مِی خمارش هم نیرزد
عروس یک شبه ماتم نیرزد
۱۱مخور چیزی که عقلت را کند گم
وز آن هر لحظه باشی در توهم
۱۲مخور چیزی که در اندوه مانی
بود آنت بلای جاودانی
۱۳