یکی دیوانه بودی بر سر راه
نشسته بر سر خاکستر آنگاه
۱زمانی اشک چون گوهر فشاندی
زمای نیز خاکستر فشاندی
۲یکی گفت ای بخاکستر گرفتار
چرا پیوسته میگرئی چنین زار
۳چنین گفت او که پر شورست جانم
چو شمعی غرقه اندر اشک ازانم
۴که حق میبایدم بی غیر و بی پیچ
ولی حق را نمیباید مرا هیچ
۵