دعا میکرد آن داننندهٔ دین
جهانی خلق میگفتند آمین
۱یکی دیوانه گفت آمین چه باشد
که آگه نیستم تا این چه باشد
۲بدو گفتند آمین آن بود راست
کامام خواجه از حق هرچه درخواست
۳چنان باد و چنان باد و چنان باد
زبان بگشاد آن مجنون بفریاد
۴که نبود آن چنان و این چنین هیچ
کامام خواجه خواهد، چند ازین پیچ
۵ولیکن جز چنان نبوَد کم و بیش
که حق خواهد چه میخواهید ازخویش
۶گرت چیزی نخواهد بود روزی
نباشد روزیت جز سینه سوزی
۷اگر او خواهدت کاری برآید
وگرنه از گلت خاری برآید
۸