علوم دین بگویم با تو ای یار
تو این اسرار از من گوش میدار
۱علوم باطنی را گوش میدار
علوم ظاهری فرموش میدار
۲ز علم باطنی ای یار انور
چنین گفتند دانایان رهبر
۳که علم دین بود دانستن راه
شود در راه دین از خویش آگاه
۴شناسی خویشتن را گر کجائی
درین محنت سرا بهر چرائی
۵باول از کجا داری تو آغاز
بآخر هم کجا خواهی شدن باز
۶امام خویشتن را هم بدانی
طلب داری حیات جاودانی
۷ولیکن کس بخود این ره نداند
که پیر رهبر این ره بداند
۸طلب کن پیر رهبر اندرین راه
که گرداند ترا از کار آگاه
۹ترا راه حقیقت او نماید
در اسرار برویت گشاید
۱۰از آن در علم دین آگاه گردی
تو واقف از کلام الله گردی
۱۱تو او را گر شناسی علم دانی
علوم اول وآخر بخوانی
۱۲تو او را گر شناسی محو مانی
بغیر او دگر چیزی ندانی
۱۳تو او را گر شناسی جان بیابی
طریق بوذر و سلمان بیابی
۱۴همین است علم دین ای مرد دانا
که دانا در ره وحدت خدا را
۱۵بفر شاه مردان ره بری تو
شوی واقف ز سر حیدری تو
۱۶مقام علم دین در فر شاهی است
مرا در معنی این علم راهی است
۱۷بمعنایش نمایم من ترا راه
که تا گردی ز سر وحدت آگاه
۱۸مبین خود را اگر تو مرد دینی
خدا بینی اگر خود را نه بینی
۱۹تو خود را محو کن در شیر یزدان
خدا بین و خداخوان و خدا دان
۲۰درآئی در مقام خودپرستی
تو خود باشی بت و خود را پرستی
۲۱بجز حق هرچه مقصود تو باشد
همان مقصود و معبود تو باشد
۲۲تو خود را نیست میکن هست اوباش
زجام وحدت حق مست او باش
۲۳تو خود اول شناسی پس خدا را
ز بعد مصطفی خود مرتضی را
۲۴به اسرار علی گر راه یابی
ز علم مصطفی آگاه یابی
۲۵تو او را گر شناسی نور گردی
بپاکی خوبتر از هور گردی
۲۶تو او را گر شناسی مرد راهی
بیابی در دو عالم پادشاهی
۲۷باسرارش اگر باشی تو محرم
روی چون قطره اندر بحر اعظم
۲۸بنور او ولی او را شناسی
مکن با نعمت او ناسپاسی
۲۹بهر عصری ظهوری کرد در دهر
گهی باشد به صحرا گاه در شهر
۳۰محمد نور و حیدر نور نور است
بهرجائی که خوانی در حضور است
۳۱ترا رهبر بود او ره نماید
نشان راه آن درگه نماید
۳۲ترا دانش بدان در کار آرد
ز بی راهی ترا در راه آرد
۳۳برو عطار این سر را نگهدار
میان عاشقان میگو تو اسرار
۳۴من اسراری که در دل مینهفتم
بتو ای مرد سالک بازگفتم
۳۵در معنی برویت برگشادم
کلید علم بر دست تو دادم
۳۶بگو با مرد دانا سر حق را
ز نادانان بگردان این ورق را
۳۷دگر پرسی ز من این چرخ فیروز
ز بهر چیست گردان در شب روز
۳۸