درختی سبز را ببرید مردی
برو بگذشت ناگه اهل دردی
۱چنین گفت او که این شاخ برومند
که ببریدند ازو این لحظه پیوند
۲ازان ترّست و تازه بر سر راه
که این دم زین بریدن نیست آگاه
۳هنوزش نیست آگاهی ز آزار
شود یک هفتهٔ دیگر خبردار
۴ز حال خود خبر نه این زمانت
ولی چون بر لب آید مرغ جانت
۵بدام از دانه بینی مرغ جان را
که این دانه دهد مرغی چنان را
۶چو آدم مرغ جان را داد دانه
بیفتاد از بهشت جاودانه
۷ولی آدم اگر گندم نخوردی
همی مردم به جز مردم نخوردی
۸ز تو گر مرغ و حیوان میگریزند
چو زیشان میخوری زان میگریزند
۹