حسن یک روز رفت از بصره بیرون
به پیش رابعه آمد به هامون
۱بسی بُز کوهی و نخچیر و آهو
به گردش صف زده بودند هر سو
۲حسن را چون ز راهی دور دیدند
ز پیش رابعه یک سر رمیدند
۳حسن چون دید، آن در وی اثر کرد
زمانی غیرتش زیر و زبر کرد
۴به صدق از رابعه پرسید آنگاه
که از بهر چه حیوانات این راه
۵ز تو نگریختند از من رمیدند
مگر با خود مرا نااهل دیدند؟
۶ازو پس رابعه پرسید رازی
که چه خوردی تو؟ گفتا پی پیازی
۷درین ساعت مرا ای پاکخاطر
پیازی بود و اندک پیه حاضر
۸به خون دل یکی پیه آبه کردم
درین دم کآمدم بیرون بخوردم
۹چو از وی رابعه بشنید این راز
بر آورد ای عجب مردانه آواز
۱۰که خوردی پیهِ این مُشتی پریشان
چگونه از تو نگریزند ایشان؟
۱۱اگر کم خوردنی باشد چو مورت
بود کم خوردن کرمان گورت
۱۲اگر هر روز یک خرما کنی قوت
مسلم مانی از کرمان تابوت
۱۳چو کِرمانت برای بند بندست
بهیک خرما ازین کرمان بسندست
۱۴چنین تو پشتِ کِرم از آب و نانی
شکم پر کرده در پهلو ازانی
۱۵نهای بیمبرز و بیمطبخ ای مرد
دلت نگرفت ازین دو دوزخ ای مرد؟
۱۶ز یک دوزخ بهدیگر دوزخ آیی
که از مبرز بهسوی مطبخ آیی
۱۷چو نشکیبی دمی از لوت و از لات
به سودا چند پیمایی خیالات؟
۱۸ترا گفتند جان را ده طهارت
تو تن را میکنی دایم عمارت
۱۹به باطن حرمتت باید همیشه
که جز خدمت به ظاهر نیست پیشه
۲۰کسی گفت آتشی در خویشتن زن
چو خوردی لقمهای بنشین و تن زن
۲۱