محمد ابن عیسی کز لطیفه
سبق بُرد از ندیمان خلیفه
۱مگر میرفت بر رخشی نشسته
سر افساری مرصّع تنگ بسته
۲غلامانش شده یک سر سواره
همه بغداد مانده در نظاره
۳ز هر کُنجی یکی میگفت این کیست
که بس با زینت و با زیب و بازیست
۴بره میرفت زالی با عصائی
چنین گفتا که کیست این مبتلائی
۵که حقّ از حضرتش مهجور کردست
بمکر از پیشِ خویشش دور کردست
۶که گر از خویش معزولش نکردی
بدین بیهوده مشغولش نکردی
۷شنید این راز مرد از هوشیاری
فرود آمد ازان مرکب بزاری
۸مُقّر آمد که حال من چنانست
که شرحش پیرزن را در زبانست
۹بگفت این و بتوبه راه برداشت
بکلّی دل ز مال و جاه برداشت
۱۰نگونساری خویشش چون یقین شد
بکُنجی رفت و از مردانِ دین شد
۱۱بسی تو خواجگی کردی نهانی
گدائی، خواجگی کردن ندانی
۱۲بیک جَو چو نداری حکم بر خویش
که نتوانی جَوی دادن بدرویش
۱۳چو نتوانی که برخود حکم رانی
چگونه بر کسی دیگر توانی
۱۴