بر دیوانهٔ محمود بنشست
نهاد او چشم برهم، شاه بشکست
۱بدو گفت این چرا کردی، چنین گفت
که تا رویت نه بینم، شه برآشفت
۲بدو گفتا لقای شاهِ عالم
نمیداری روا؟ گفت آنِ خود هم
۳چو خود بینی درین مذهب روا نیست
اگر غیری به بینی جز خطا نیست
۴شهش گفتا اولوالامر جهانم
بوَد بر تو همه حکمی روانم
۵بدو دیوانه گفتا هین بیندیش
که امر تو روان چون نیست بر خویش
۶نباشد بر دگر کس هم روانه
مرا مبشول چند آری بهانه
۷نمیآید ترا زین خواجگی ننگ
که گِرد آوردهٔ عمری دو مَن سنگ؟
۸کسی باشد بمعنی مالک خویش
که نه ناجی بود نه هالک خویش
۹نمیدانی که کوژی ای مرائی
چرا در راستی خود را نمائی
۱۰