گلیمی بود آن شوریده جان را
بمردی داد تا بفروشد آن را
۱بدو آن مرد گفت این بس درشتست
بنرمی همچو پشت خارپشتست
۲خرید آن مرد ارزان و هم آنگاه
خریداری پدیدار آمد از راه
۳بدو گفتا گلیمی نرم داری؟
چنین گفتا که دارم تا زر آری
۴چو زر القصّه پیش آورد درویش
نهادش آن گلیم آن مرد در پیش
۵بدو گفتا گلیمی بینظیرست
که از نرمی بعینه چون حریرست
۶یکی صوفی سوی او هوش میداشت
خریدش تا فروشش گوش میداشت
۷همی یک نعره زد گفت ای یگانه
مرا بنشان درین صندوق خانه
۸که میگردد حریر اینجا گلیمی
سفالی میشود دُرّ یتیمی
۹که من در جوهر خود چون سفالم
ز صندوقت بگردد بو که حالم
۱۰اگر بر تو نخواهد گشت حالت
نخواهد بود عمرت جز وبالت
۱۱چو در ظلمت گذاری زندگانی
چه حیوانی چه تو چون میندانی
۱۲همه اعضای خود در بندِ دین کن
اگر خود را چنان خواهی چنین کن
۱۳مبین مشنو مگو الّا بفرمان
که تا کافر نمیری ای مسلمان
۱۴چو مَردت می نهبینم در هدایت
ز کافر مُردنت ترسم بغایت
۱۵برای عبرتست این طاق و ایوان
تو جز شهوت نمیبینی چو حیوان
۱۶ببازاری که دائم سودِ جان بود
چگونه بایدت دائم زیان بود
۱۷