یکی عورت طواف خانه میکرد
نظر افکند بر رویش یکی مرد
۱زنش گفتا گر اهل رازئی تو
چنین دم کی بمن پردازئی تو
۲ولی آگه نهٔ تو بی سر و پای
که از که بازماندستی چنین جای
۳گر از مردی خود بودی نشانیت
سر زن نیستی اینجا زمانیت
۴تو اینجا از پی سود آمدستی
نه از بهر زیان بود آمدستی
۵تو خود را روزِ بازاری چنین گرم
زیان خواهی؟ نداری از خدا شرم؟
۶خداوند جهان پیوسته ناظر
تو از وی غایب و او بر تو حاضر
۷چو یک یک دم خدا از تست آگاه
چرا چون ماه میپیچی سر از راه
۸چو حق با تو بوَد در هر مقامی
مزن جز درحضورش هیچ گامی
۹اگر بی او زنی یک گام در راه
بسی تشویر باید خوردت آنگاه
۱۰