کنیزی داشت عبدالله مسعود
که صد گونه هنر بودیش موجود
۱مگر چون احتیاج آمدش دینار
طلب کرد آن کنیزک را خریدار
۲کنیزک را چنین گفت ای دلاور
برَو جامه بشوی و شانه کن سر
۳که می بفروشمت زانک احتیاجست
که تن را بر خراب دل خراجست
۴کنیزک در زمان فرمانِ او کرد
دو سه موی سفید از سر فرو کرد
۵بآخر چشم چون بر مویش افتاد
هزاران اشک خون بر رویش افتاد
۶چو عبدالله مسعودش چنان دید
دو چشمش همچو ابری خون فشان دید
۷بدو گفتا چرا گریندهٔ تو
که می بفروشمت چون بندهٔ تو
۸کنون من عهد کردم با تو خاموش
که نفروشم ترا، مگری و مخروش
۹کنیزک گفت من گریان نه زانم
که درحکم فروش تست جانم
۱۰ولیکن زان سبب گریم چنین زار
که عمری کردهام پیش کسی کار
۱۱که یافت ازخدمتش مویم سپیدی
بآخر کار آمد نا امیدی
۱۲چرا بودم به آخر پیش مردی
که بفروشد مرا آخر به دردی
۱۳چراکردم جوانی خرج جائی
که در پیری نهندم در بهائی
۱۴چرا بودم بجائی روزگاری
که آن خدمت فروش آورد باری
۱۵چرا بر درگه غیریم ره بود
چو درگاهی چنان در پیشگه بود
۱۶کسی را کان چنان درگاه باشد
بدرگاهی دگر چون راه باشد
۱۷تو ای خواجه حدیث من بمنیوش
اگرچه مینیرزم هیچ بفروش
۱۸درآمد جبرئیل و گفت حالی
به پیش صدر و بدر لایزالی
۱۹که عبدالله را گوی ای وفادار
مباش این درد را آخر روا دار
۲۰سپیدی یافت در اسلام مویش
جز آزادی نخواهد بود رویش
۲۱خدایا چون ترا حلقه بگوشم
میفکن روز پیری در فروشم
۲۲گر از طاعت ندارم هیچ روئی
سپیدم هست در اسلام موئی
۲۳اگر بفروشیم جان سوختن راست
که دوزخ این زمان افروختن راست
۲۴ز جان سوزی و دلسوزی چه خیزد
ز موری درچنان روزی چه خیزد
۲۵بحق عزّت ای دانندهٔ راز
که اندر خندق عجزم مینداز
۲۶بدست قهر چون مومم مگردان
ز فضل خویش محرومم مگردان
۲۷همه نیک و بدم ناکرده انگار
ز فضلت کن مرا بی من بیکبار
۲۸که هر نیک و بدی کان از من آید
مرا ناکام غُلّ گردن آید
۲۹مرا گر تو نخواهی کرد بیدار
بخواب غفلتم در مرده انگار
۳۰چو من سرگشته پستم تو بلندی
بلندم کن چو پستم اوفکندی
۳۱گرفتار توام از دیرگاهی
مرا بنمای سوی خویش راهی
۳۲درم بگشای و فرتوت خودم کن
دلم بربای و مبهوت خودم کن
۳۳ز من بر من بسی آمد تباهی
الهی نَجِّنی منّی الهی
۳۴مرا بِرهان ز من گر می رهانی
که هر چیزی که میخواهی توانی
۳۵مرا با خود مدار و بیخودم دار
ز خود سیر آمدم این خود کم انگار
۳۶بحق آنکه میدانی که چونم
که بیرون آر ازین غرقابِّ خونم
۳۷مرا بیخود بخود گردان گرفتار
میاور با خودم هرگز دگر بار
۳۸سگم خوان و مران از آستانم
که در کویت سگ یک استخوانم
۳۹اگر یابم زکویت استخوانی
کشم در پیش چرخ پیرخوانی
۴۰