در اوّل روز میشد بشرِ حافی
ز دُردی مست امّا جانش صافی
۱مگر یکپاره کاغذ یافت در راه
بر آن کاغذ نوشته نامِ الله
۲ز عالم جز جَوی حاصل نبودش
بداد و مشک بستد اینت سودش
۳شبانگه نامِ حق را مردِ حق جوی
بمشک خود معطّر کرد وخوش بوی
۴در آن شب دید وقت صبح خوابی
که کردندی به سوی او خطابی
۵که ای برداشته نام من از خاک
بحرمت کرده هم خوش بوی و هم پاک
۶ترا مرد حقیقت جوی کردیم
همت پاک و همت خوش بوی کردیم
۷خدایا بس که این عطّارِ خوش گوی
بعطر نظم نامت کرد خوش بوی
۸چه گر عطّار ازان خوش گوی بودست
که نامت جاودان خوش بوی بودست
۹تو هم از فضل خاک آن درش کن
بنام خویشتن نام آورش کن
۱۰که جز از فضل تو روئی ندارد
گر از طاعت سر موئی ندار
۱۱