یکی رندی میان داغ و دردی
ستاده بود بر دکان مردی
۱ازو میخواست چیزی، می ندادش
بسی بر پیش دکان ایستادش
۲زبان بگشاد دکاندار پر پیچ
که تا تو زخم نکنی ندهمت هیچ
۳چو کردی زخم، از من نقد میجوی
وگر نه همچنین میباش و میگوی
۴برهنه کرد رند اندام حالی
بدو گفتا نگه کن از حوالی
۵اگر بر من ز سر درگیر تا پای
توانی دید بی صد زخم یک جای
۶بگو کانجایگه زخمی رسانم
که بی صد زخم جائی میندانم
۷اگر بی زخم هستم جایگاهی
نباشد چشم زخم از تو گناهی
۸چو نیست از پای تا سر بی جراحت
بده چیزی که یابم از تو راحت
۹تنم چون جمله مجروحست اکنون
ازین پس نوبة روحست اکنون
۱۰خدایا من چو آن رند گدایم
که بر تن نیست بی صد زخم جایم
۱۱ز سر تا پای من چندان که جوئی
جراحت پُر بوَد چندان که گوئی
۱۲دمی هرگز براحت برنیارم
که سر از صد جراحت بر نیارم
۱۳دمی گر صد جراحت مینیابم
ز عمر خویش راحت مینیابم
۱۴اگر خود پای تا سر عین دردم
ز دردی کافرم گر سیر گردم
۱۵غم تو بایدم از عالم تو
ندارم غم چو من دارم غم تو
۱۶دریغا جان ندارم صد هزاران
که در پای غمت ریزم چو باران
۱۷چو حرف ها و هو آید بگوشم
همه در ها و هو و در خروشم
۱۸ترا دیدم خودی خود ستُردم
بتو زنده شدم وز خویش مُردم
۱۹اگردایم چنین باشم کمالست
وگر با خویشتن رفتم زوالست
۲۰خدایا دست این شوریده دل گیر
خلاصم ده ازین زندان دلگیر
۲۱در آن ساعت که جان آید بحلقم
نماند هیچ امیدی بخلقم
۲۲تنم را روشنائی لحد بخش
دلم را آشنائی ابد بخش
۲۳چو زایل گردد این مُلک وجودم
مکن بی بهره از دریای جودم
۲۴