الا ای جوهر قدسی کجایی
نه در عرش و نه در کرسی کجایی
۱نه در کونین و نه در عالمینی
که سرگردان بین الاصبعینی
۲گرت نقدست دنیی دین توداری
یکی دلدار برسیمین توداری
۳پس آن جامی که گویم این سخن دان
تو آن می بیخودی خویشتن دان
۴چو کار افتاده و محرم تو باشی
اگر دل گویمت آنهم تو باشی
۵اگر من شعر سازم جامهٔ راز
تو مرد راز شو جامه بینداز
۶کنون گر تو چنین کردی که گفتم
فشانم بر تو هر درّی که سفتم
۷رفیقی داشتم کو حاصلی داشت
بجان در کار من بسته دلی داشت
۸مرا گفتا چو خسرونامه امروز
فروغ خسروی دارد دلفروز
۹اگرچه قصهایی بس دلنوازست
چگویم قصه کوته بس درازست
۱۰اگر موجز کنی این داستان را
نماند هیچ خار آن بوستان را
۱۱چو اندر راز قشر و مغز باشد
همه روغن گزینی نغز باشد
۱۲دگر توحید و نعت و پند و امثال
که خسرونامه را بود اوّل حال
۱۳چو در اسرار نامه گفتهیی باز
دو موضع کردهیی یک چیز آغاز
۱۴اگرچه اوستادانی که هستند
ره توحید و نعت و پند جستند
۱۵ولیک اندک سخن گفتند از آن دست
نهانی نیست میبین تا چنان هست
۱۶ترا دادست این قوّت خداوند
که در توحید و نعتت نیست مانند
۱۷اگر توحیدی و نعتی بگویی
جزای آن ترابس این نکویی
۱۸چو او در حق این قصّه نکو گفت
چنان کردم همی القصّه کو گفت
۱۹برون کردم از آنجا انتخابی
برآوردم ز یک یک فصل بابی
۲۰خدا را نعت و توحیدی بگفتم
ز هر در دُرّ حکمت نیز سُفتم
۲۱اگرچیزی ترازش رازیان داشت
بگردانیدم از طرزی که آن داشت
۲۲سخن بعضی که چون زر نامور شد
در آتش بُردمش تا آب زر شد
۲۳مصیبت نامه کاندوه جهانست
الهی نامه کاسرار عیانست
۲۴بداروخانه کردم هر دو آغاز
چگویم زود رستم زین و آن باز
۲۵بداروخانه پانصد شخص بودند
که در هر روز نبضم مینمودند
۲۶میان آن همه گفت و شنیدم
سخن را به ازین نوعی ندیدم
۲۷اگر عیبی بود، گر عیب پوشی
چو تحسین نکنیم باری خموشی
۲۸مصیبت نامه زاد رهروانست
الهی نامه گنج خسروانست
۲۹جهان معرفت اسرار نامهست
بهشت اهل دل مختار نامهست
۳۰مقامات طیور امّا چنانست
که مرغ عشق را معراج جانست
۳۱چو خسرونامه را طرزی عجیبست
ز طرز او که و مه را نصیبست
۳۲کنون بشنو سخن تا راز گویم
ز مغز قصّه، معنی بازگویم
۳۳که در هر نقطه صد معنی نهانست
ولی در چشم صاحبدل عیانست
۳۴