مگر باز سپید شاه برخاست
بشد تا خانهٔ آن پیرزن راست
۱چو دیدش پیرزن برخاست از جای
نهادش در بر خود بند برپای
۲سبوسی تر خوشی در پیش او کرد
نهادش آب و مشتی جو فرو کرد
۳کجا آن طعمه بود اندر خور باز
که باز از دست شه خوردی در اعزاز
۴کژی مخلب و چنگل بدیدش
بدان تا چینه برچیند نچیدش
۵به آخر هم بخورد آن چینه را باز
به صد سختی طپیدن کرد آغاز
۶همه بالش ببرید و پرش کند
که تا با او بماند بوک یک چند
۷ز هر سویی درآمد لشگر شاه
بدان سان باز را دیدند ناگاه
۸بشه گفتند کار پیرزن باز
که چون سرگشته شد زان پیرزن باز
۹شهش گفتا چه گویم با چنین کس
جوابش اینچ او کردست این بس
۱۰الا ای خواب خوش برده زنازت
به دست پیرزن افتاده بازت
۱۱مرا صبرست تا این باز ناگاه
به صد غیرت رسد با حضرت شاه
۱۲به پیش شه ندانم تا چه گویی
تو این دم خفتهٔ فردا چه گوئی
۱۳