ز رب العزه اندر خواست داود
که حکمت چیست کآمد خلق موجود
۱خطاب آمد که تا این گنج پنهان
که این ماییم بشناسند ایشان
۲چو از بهر شناسایی گنجی
بگلخن سر فرو آری برنجی
۳اگر چشم دلت بیننده بودی
ترا بینندگی زیبنده بودی
۴ز نور چشم سر چیزی نیاید
دلت را نور چشمی میبباید
۵که عیسی را و خر را چشم سر بود
ولی چشم دل عیسی دگر بود
۶اگر هرگز دلت را دیده بودی
عجایبهای این ره دیده بودی
۷اگر چه وصف آن عمری شنیدی
نیاری فهم کردن چون بدیدی
۸اگر هر دم حضورش را بکوشی
ز واسجد واقترب تشریف پوشی
۹اگر عهد ازل را آشنایی
از آن حضرت چرا گیری جدایی
۱۰به معنی باز جان را آشنا کن
سزای قرب دست پادشا کن
۱۱که چون از طبل باز آواز آید
ز شوق آن باز در پرواز آید
۱۲چو بی دل گردد و بی جان نشیند
همه بر ساعد سلطان نشیند
۱۳ولی تا باز را در سر کلاه است
کجا درخورد دست پادشاه است
۱۴چو راه آموزد و بیننده گردد
ز دست پادشاه دل زنده گردد
۱۵بداند باز در اعزاز مانده
که زین پیش از چه بود او بازمانده
۱۶ولی گر بازت اینجا باز ماند
شه او را پیش خود چون بازخواند
۱۷اگر این باز پروردی به اعزاز
به اعزازی بدست شه رسد باز
۱۸وگرنه خود جواب تو دهد شاه
زهی حسرت که از شه بینی آنگاه
۱۹