بصحرا رفت شیخ مهنه ناگاه
گروهی گرم رَو را دید در راه
۱که میرفتند بر یک شیوه یک جای
ازار پای چرمین کرده در پای
۲یکی را شاد بر گردن گرفته
بسی رندانش پیرامن گرفته
۳مگر پرسید آن شیخ زمانه
که کیست این مرد، گفتند ای یگانه
۴امیر جملهٔ اهل قمارست
که او در پیشهٔ خود مردِ کارست
۵ازو پرسید شیخ عالم افروز
که از چه یافتی این میری امروز
۶جوابش داد رند نانمازی
که من این یافتم از پاک بازی
۷بزد یک نعره شیخ و گفت دانی
که دارد پاک بازی را نشانی
۸امیرست و سرافراز جهانست
که کژبازی بلای ناگهانست
۹همه شیران که مرد راه بودند
جهان عشق را روباه بودند
۱۰بهُش رَو، نیک بنگر، با خبر باش
بلا میبارد اینجا، بر حذر باش
۱۱اگر داری سر گردن نهادن
برای جان فشانی تن نهادن
۱۲مسلَّم باشدت این پاک بازی
وگر نه ناقصی و نانمازی
۱۳اگر چون پاک بازان میکنی کار
چو عیسی سوزنی با خود بمگذار
۱۴اگر جز سوزنی با تو بهم نیست
جز آن سوزن حجابت بیش و کم نیست
۱۵