مگر یک روز مجنون فرصتی یافت
بر لیلی نشستن رخصتی یافت
۱ز مجنون کرد لیلی خواستاری
که ای عاشق بیاور تا چه داری
۲زبان بگشاد مجنون گفت ای ماه
نه آبم ماند در عشق تو نه چاه
۳ندارم در جگر آبی که باشد
نه در دیده شبی خوابی که باشد
۴چو عشقت کرد نقد عقل غارت
کنون جانیست وز تو یک اشارت
۵اگر جان خواهی اینک میدهم من
یقین میدان که بی شک میدهم من
۶زبان بگشاد لیلی دلاور
کز اینت کی خرم، چیزی بیاور
۷یکی سوزن بلیلی داد مجنون
که از دو کَون این دارم من اکنون
۸مرا در جملهٔ اقلیمِ هستی
همین نقدست و دیگر تنگدستی
۹من این نیز از برای آن نهادم
که در صحرا بسی می اوفتادم
۱۰بسی در جُست و جوی چون تودلدار
شکستی همچو گل در پای من خار
۱۱بدین سوزن من افتاده بر جای
برون میکردمی آن خار از پای
۱۲چنین گفت آن زمان لیلی به مجنون
که این میجُستم از تو تا باکنون
۱۳اگر در عشق صادق بودهای تو
بدین سوزن چه لایق بودهای تو
۱۴اگر در جستن چون من نگاری
شود در پایت ای شوریده خاری
۱۵بسوزن آن برون کردن روا نیست
وگر بیرون کنی باری وفا نیست
۱۶یکی خاری که چندانش کمالست
که دایم چاوش راه وصالست
۱۷بسوزن آن برون کردن دریغست
ترا جز خون دل خوردن دریغست
۱۸چو در پای تو خار از بهر ما شد
گُلی میدان که با تو در قبا شد
۱۹کمی تو از درخت گل درین کار
که سالی بر امید گل کشد خار؟
۲۰ز لیلی خار در پایت شکسته
به از صد گل ز غیری دسته بسته
۲۱