حکایت کرد ما را نیک خواهی
که در راه بیابان بود چاهی
۱از آن چه آب میجستم که ناگاه
فتاد انگشتری از دست در چاه
۲فرستادم یکی را زیر چه سار
که چندانی که بینی زیر چه بار
۳همه در دلو کن تا برکشم من
بود کانگشتری بر سر، کشم من
۴کشیدم چند دلو بار از چاه
فراوان بار جستم بر سر راه
۵یکی سنگ سیه دیدم در آن خاک
چو گویی شکل او بس روشن و پاک
۶برافکندم که تا سنگی گران هست
ز دستم بر زمین افتاد وبشکست
۷دو نیمه گشت و کرمی از میانش
برآمد سبز برگی در دهانش
۸زهی منعم که در پروردگاری
میان سنگ کرمی را بداری
۹بچاه تیره در راه بیابان
میان سنگ کرمی را نگه بان
۱۰حریصا لطف رزاقی او بین
عطا و نعمت باقی او بین
۱۱