مگر آن گربه در بریانی آویخت
ربود از سفره بریانی و بگریخت
۱یکی شد تا ز پیشش ره بگیرد
مگر آن گربه را ناگه بگیرد
۲عزیزی آن بدید از دور ناگاه
که میزد گربه را آن مرد در راه
۳بدو گفت ای ز دل رفته قرارت
بیفتادست با این گربه کارت
۴تو آن سگ را زن ای سگ طبع ناساز
که بریانی ستاند گربه را باز
۵زهی خوش با سگی تازی نشسته
بپیش سگ بدمسازی نشسته
۶بپیش سگ بسوزن دادن آیند
چو سوزن داده شد تیغ آزمایند
۷بکار سگ بسی گردی تو شیری
هنوز این سگ نیاوردست سیری
۸تو سگ را بند کن روزی نهادست
که گردن بستهٔ با سگ گشادست
۹فرو ماندی همی چون مبتلایی
که چون قوتی بدست آری ز جایی
۱۰تو بر رزاق ایمن باش آخر
صبوری ورز وساکن باش آخر
۱۱ز کافر مینگیرد رزق خود باز
کجا گیرد ز مرد پر خرد باز
۱۲