یکی مرغیست اندر کوه پایه
که در سالی نهد چل روز خایه
۱به حد شام باشد جای او را
به سوی بیضه نبوَد رای او را
۲چو بنهد بیضه در چل روز بسیار
شود از چشمِ مردم ناپدیدار
۳یکی بیگانه مرغی آید از راه
نشیند بر سر آن بیضه آنگاه
۴چنان آن بیضها زیر پر آرد
که تا روزی ازو بچّه برآرد
۵چنانشان پرورد آن دایه پیوست
که ندهد هیچکس را آن قدر دست
۶چو جَوقی بچّهٔ او پر برآرند
بیک ره روی در یکدیگر آرند
۷درآید زود مادرشان بپرواز
نشیند بر سر کوهی سرافراز
۸کند بانگی عجب از دور ناگاه
که آن خیل بچه گردند آگاه
۹چو بنیوشند بانگِ مادر خویش
شوند از مرغِ بیگانه برخویش
۱۰بسوی مادر خود بازگردند
وزان مرغ دگر ممتاز گردند
۱۱اگر روزی دو سه ابلیس مغرور
گرفتت زیرِ پر هستی تو معذور
۱۲که چون گردد خطاب حق پدیدار
بسوی حق شوی ز ابلیس ناچار
۱۳چنان شو تو که گر آید اجل پیش
تنت مانده بوَد جان رفته بیخویش
۱۴اگر پیش از اجل مرگیت باشد
ز مرگ جاودان برگیت باشد
۱۵چراغی در بیابانست جانت
که مشکات تن آمد سدِّ آنت
۱۶چو این مشکات برخاست آن بیابان
شود جاوید چون خورشید تابان
۱۷عجایب در دلت بیش از شمارست
تو گر آگه شوی بسیار کارست
۱۸بنو هر دم تو در دین پیش میآی
ز خود میرو همی با خویش میآی
۱۹که درهر بیخودی و در خودی تو
کنی از پس جهانی پُر بَدی تو
۲۰که تا از هر بَدی اندر ره راز
جهانی نیکوئی یابی عوض باز
۲۱بهرچت او دهد دلشاد میباش
وگر ندهد خوش و آزاد میباش
۲۲از آنجا هرچه آید باز ندهی
وگر بد آیدت آواز ندهی
۲۳