چو غالب گشت بر بهلول سوداش
زُ بَیده داد بریانی و حلواش
۱نشست و شاد میخورد، آن یکی گفت
که میندهی کسی را، او برآشفت
۲که حق چون این طعامم این زمان داد
چگونه این زمان با او توان داد
۳ترا هرچ او دهد راضی بدان باش
وگر دستت دهد هم داستان باش
۴که هر حکت که از پیشان روانست
تو نشاسی و درخورد تو آنست
۵