بدام افتاد روباهی سحرگاه
بروبه بازی اندیشید در راه
۱که گر صیّاد بیند همچنینم
دهد حالی بگازر پوستینم
۲پس آنگه مرده کرد او خویشتن را
ز بیم جان فرو افکند تن را
۳چو صیّاد آمد او را مرده پنداشت
نمییارست روبه را کم انگاشت
۴ز بُن ببرید حالی گوش او لیک
که گوش او بکار آید مرا نیک
۵بدل روباه گفتا ترکِ غم گیر
چو زنده ماندهٔ یک گوشه کم گیر
۶یکی دیگر بیامد گفت این دم
زبان او بکار آید مرا هم
۷زبانش را برید آن مرد ناگاه
نکرد از بیمِ جان یک ناله روباه
۸دگر کس گفت ما را از همه چیز
بکار آید همی دندانِ او نیز
۹نزد دم تا که آهن درفکندند
بسختی چند دندانش بکندند
۱۰بدل روباه گفتا گر بمانم
نه دندان باش ونه گوش و زبانم
۱۱دگر کس آمد و گفت اختیارست
دل روبه که رنجی را بکارست
۱۲چو نام دل شنید از دور روباه
جهان برچشمِ او شد تیره آنگاه
۱۳بدل میگفت با دل نیست بازی
کنون باید بکارم حیله سازی
۱۴بگفت این و بصد دستان و تزویر
بجَست از دام همچون از کمان تیر
۱۵حدیث دل حدیثی بس شگفتست
که دو عالم حدیثش درگرفتست
۱۶روا داری که در خونم نشانی؟
حدیث دل مگو دیگر تو دانی
۱۷چو دل خون شد بگو از دل چه گویم
ز دل با مردم غافل چه گویم
۱۸دلم آنجا که معشوقست آنجاست
من آنجا کی رسم این کی شود راست
۱۹دل من گُم شد از من ناپدیدار
نه من از دل نه دل از من خبردار
۲۰چو دائم از دل خود بینشانم
نشانی کی بود از دلستانم
۲۱