مگر سلطان دین محمود یک روز
ایاز خویش را گفت ای دلفروز
۱کرا دانی تو از مه تا بماهی
که ازمن بیش دارد پادشاهی
۲غلامش گفت ای شاه جهاندار
منم در مملکت بیش از تو صد بار
۳چو ملکم این چنین زیر نگین است
چه جای ملکت روی زمین است
۴پس آنگه شاه گفت آن نازنین را
که ای بنده چه حجّت داری این را
۵زبان بگشاد ایاز و گفت ای شاه
چه میپرسی چو زین رازی تو آگاه
۶اگرچه پادشاهی حاصل تست
ولیکن پادشاه تو دل تست
۷دل تو زیرِ دست این غلامست
مرا این پادشاهی خود تمامست
۸توئی شاه و دلت شاه تو امروز
ولی من بر دل تو شاه پیروز
۹فلک را رشک میآید ز جاهم
که من پیوسته شاه شاه خواهم
۱۰چه گرملک تو ملکی مطلق آمد
ولی ملک ایازت بر حق آمد
۱۱چو اصل تو دلست و دل نداری
بگو تا مملکت را بر چه کاری
۱۲