چنین گفتهست مجنون آن یگانه
که یک تن داد دادم در زمانه
۱دگر بودند مشتی بیسلامت
که میکردند در عشقم ملامت
۲زنی پیش من آمد- گفت- یک روز
کنارم پر ز خون بد سینه پر سوز
۳میان خاک و خونم دید مانده
چو گردون سرنگونم دید مانده
۴مرا گفتا ز بهر چه چنینی
که غرق خون بخاکستر نشینی
۵بدو گفتم که لیلی را بدیدم
بدادم عقل و رسوائی خریدم
۶ز عشق روی لیلیام چنین من
که از عشقش نه دل دارم نه دین من
۷مرا زن گفت ای شوریده مجنون
من از نزدیکِ لیلی آیم اکنون
۸اگر آنست نیکوئی که او راست
نخواهد گشت هرگز کارِ تو راست
۹بتر زین بایدت بود این چه باشد
بباید مُرد دل غمگین چه باشد
۱۰سزاوارست کز عشق چنان کس
نباشد چون تو عاشق در جهان کس
۱۱که روی آنست کز عشق چنان روی
شوی چون موی از تاب چنان موی
۱۲ازان زن مردئی دیدم که باید
وزو حرفی پسندیدم که شاید
۱۳حدیث عشق و دل کاری شگفتست
یکیست این هر دو با هم درگرفتهست
۱۴سخن از عشق و از دل بیمِ جانست
مگر بر دار گوئی جایش آنست
۱۵دلم خون گشت ای ساقی تودانی
حدیث دل مگو باقی تو دانی
۱۶