بدو گفت ای تو هم نیش و توهم نوش
بمن رسوای عالم پرده درپوش
۱چو کردی لطف و بنمودی بزرگی
چو شیران رحم کن بگذر ز گرگی
۲مرا بگذار تا بهر سلیمان
بسازم تحفهٔ مدح از دل و جان
۳که شرط مرد دانا این چنین است
به هر کاری که باشد پیشه این است
۴خردمندان چو آیند نزد شاهان
به نظم آرند دعای صبحگاهان
۵سه چیز آید وسیلت نزد شاهان
هنر یا مال یا مرد سخندان
۶هر آن کس کو تهیدستی نماید
همیشه کار او پستی نماید
۷من از مال و هنر چیزی ندارم
ولی گنج سخن دارم بیارم
۸به بلبل گفت هین میساز و میرو
ز هر چیزی که داری کهنه و نو
۹چو ره پیش است ما از پس چرائیم
اگر چه خسته بال و بسته پائیم
۱۰بیا تا پای بگشائیم یک ره
به فرق سر به پیمائیم یک ره
۱۱زمین بوسیم در بزم جهاندار
دعای دولتش گوئیم صد بار
۱۲