چو در نزع اوفتاد آن پیر بسطام
بیاران گفت کای قوم نکوکام
۱یکی زنّار آریدم هم اکنون
که تا بر بندد این مسکینِ مجنون
۲خروشی از میان قوم برخاست
که از زنّار ناید کار تو راست
۳چگونه باشد ای سلطان اسرار
میان بایزید آنگاه و زنّار
۴دگر ره خواست زنّاری ز اصحاب
نمیآورد کس آن کار را تاب
۵بآخر کرد شیخ الحاح بسیار
نمیدانست کس درمانِ آن کار
۶همه گفتند اگر بر شیخ تقدیر
شقاوة خواستست آنرا چه تدبیر
۷یکی زنّار آوردند اصحاب
که تا بر بست و بگشاد ازدو چشم آب
۸پس آنگه روی را در خاک مالید
بسوز جان و درد دل بنالید
۹بسی افشاند خون ازچشمِ خونبار
وزان پس از میان ببرید زنّار
۱۰زبان بگشاد کای قیّومِ مطلق
بحقّ آنکه جاویدان توئی حق
۱۱که چون این دم بریدم بند زنّار
همان هفتاد ساله گبرم انگار
۱۲نه گبری کو درین دم باز گردد
بیک فضل تو صاحب راز گردد؟
۱۳من آن گبرم که این دم بازگشتم
چه گر دیر آمدم هم باز گشتم
۱۴بگفت این و شهادة تازه کرد او
بسی زاری بی اندازه کرد او
۱۵اگرچه راه افزون آمدم من
همان انگار کاکنون آمدم من
۱۶چو میدانی که من هیچم الهی
ز هیچی این همه پس می چه خواهی
۱۷چه دارم، درد بی اندازه دارم
ز مال و ملک قلبی تازه دارم
۱۸چو دل دارم خرابی و کبابی
چه میخواهی خراجی از خرابی
۱۹اگر توعجز میخواهی بسی هست
ندانم تا چو من عاجز کسی هست
۲۰غمم جز تو دگر کس مینداند
تو میدانی اگرکس مینداند
۲۱چه میگویم چو دانم ناظری تو
چه میجویم چو دانم حاضری تو
۲۲تو خود بخشی اگر جویم وگرنه
تو خود دانی اگر گویم وگرنه
۲۳همه بی سر تنیم افتاده در بند
چه برخیزد ازین بی سر تنی چند؟
۲۴چو از خلقت نه سود ونه زیانست
همه رحمت برای عاصیانست
۲۵