مگر شبلی امام عالمافروز
گذر میکرد در عرفات یک روز
۱فتادش چشم بر ابلیس ناگاه
بدو گفتا که ای ملعونِ درگاه
۲چو نه اسلام داری ونه طاعت
چرا گردی میان این جماعت؟
۳بگو چون شد ازین تاریک روزت؟
امیدی میبوَد از حق هنوزت؟
۴چو بشنید این سخن ابلیس پُر غم
زبان بگشاد و گفت ای شیخ عالم
۵چو حق را صدهزاران سال جاوید
پرستیدم میان خوف و امید
۶ملایک را به حضرت ره نمودم
بهر سرگشتهٔ او دَر گشودم
۷دلی پر داشتم از عزّت او
مُقِر بودم به وحدانّیت او
۸اگر بی علّتی با این همه کار
براند از درگه خویشم بهیکبار
۹که کس زَهره نداشت از خلق درگاه
که گوید: از چه رد کردیش ناگاه؟
۱۰اگر بی علّتی بپذیردم باز
عجب نبوَد که نتوان داد آواز
۱۱چو بیعلّت شدستم راندهٔ او
شَوَم بیعلتی هم خواندهٔ او
۱۲چو در کار خدا چون و چرا نیست
امید از حق بریدن هم روا نیست
۱۳چو قهرش حکم کرد و راندم آغاز
عجب نبوَد که لطفش خواندم باز
۱۴نمیدانم نمیدانم الهی
تو دانی و تو دانی تا چه خواهی
۱۵یکی را خواندهای با صد نوازش
یکی را راندهای با صد گدازش
۱۶نه زین یک طاعتی نه زان گناهی
به سرّ تو کسی را نیست راهی
۱۷به حقّ آنکه تو کس را نمانی
که آن ساعت که تو کس را نمانی
۱۸ز جُرم و ناکسی من گذر کن
به فضلت در من ناکس نظر کن
۱۹مکُش در پای پیل قهر زارم
که من خود طاقت موری ندارم
۲۰مرا چون پهلوی یک مور نبوَد
به پیش پیل قهرت زور نبوَد
۲۱من غم کُشته را دلشاد گردان
مکُش وین گردنم آزاد گردان
۲۲اگر کردم بدی با خویش کردم
نه از فضل تو من بد بیش کردم
۲۳اگر نیک و اگر بد کردهام من
تو میدانی که با خود کردهام من
۲۴چو از نیک و بد ما بینیازی
ز هر دو بگذری کارم بسازی
۲۵اگرچه بستهٔ نیک و بدم لیک
نمیگویم ز نیک و بد بد و نیک
۲۶چو بی علّت بسی دولت دهی تو
کنون هم نیز بی علت دهی تو
۲۷چو بی علت عطا دادی وجودم
همی بی علتی کن غرق جودم
۲۸چو نیست از رنجِ من آسایش تو
که علت نیست در بخشایش تو
۲۹مَدَر از کردهٔ من پردهٔ من
خطی درکش بهگِرد کردهٔ من
۳۰نه آن کافر که او دیندار گردد
در اوّل روز مرد کار گردد؟
۳۱ز چندین ساله کفرش از شهادت
دهد غُسل دلش عین سعادت
۳۲خدایا گرچه در خون آمدم من
همان انگار کهاکنون آمدم من
۳۳چو آن کافر پشیمانیم انگار
همی چون نو مسلمانیم انگار
۳۴