درآمد واسطی را انتباهی
بدیوانه ستان در شد بگاهی
۱یکی دیوانهٔ را دید سرمست
که گاهی نعره زد گه دست بر دست
۲ز شادی میشدی او سرفکنده
میان رقص یعنی بر جهنده
۳به پاسخ واسطی گفت ای زره دور
میان سخت بندی مانده مقهور
۴چو در بندی تو این شادیت از چیست
شدستی بنده آزادیت از چیست
۵زبان بگشاد پیش شیخ مجنون
که گر در بند دارم پای اکنون
۶دلم در بند نیست واصلم اینست
چو دل بگشاده دارم وصلم اینست
۷یقین میدان که بس مشکل فتادست
که گر بستند پایم دل گشادست
۸دو عالم چیست بحری نام او دل
تو در بحری بمانده پای در گل
۹ببحر سینهٔ خود شو زمانی
که تا در خویش گم بینی جهانی
۱۰چو باشد صد جهان در دل نهانت
کجا در چشم آید صد جهانت
۱۱زمین و آسمان آنجا بدانی
که تو هم این جهان هم آن جهانی
۱۲نمیدانم جهان در تو عیانست
بجائی ننگرد کان یک زمانست
۱۳اگر خواهی برای تو جهانی
پدید آید ز قدرت در زمانی
۱۴جهان بر تو ز اخلاطست و اسباب
نوشته هفت اقلیمش بهفت آب
۱۵در آن عالم نباشد مرغ از بَیض
سرای ازخاره و آنگه حور از حیض
۱۶نباشد انگبین آنجا ز زنبور
نه شیر از بز بود نه می ز انگور
۱۷نه از آتش گشاید مرغ بریان
نه از پختن برآید فرغ الوان
۱۸وسایط چون زره برخیزد آنجا
ز هیچی این همه میریزد آنجا
۱۹زهر نوع آنچه تو باشی خریدار
شود از آرزوی تو پدیدار
۲۰بچشم خرد منگر خویشتن را
مدان هر دو جهان جز جان و تن را
۲۱توئی جمله ز آتش چند ترسی
دل تو عرش و صدرت هست کرسی
۲۲چو دل اینجا ز عشق او فروزی
کجا در آتش دوزخ بسوزی
۲۳