مگر یک روز در بازارِ بغداد
بغایت آتشی سوزنده افتاد
۱فغان برخاست از مردم بیکبار
وزان آتش قیامت شد پدیدار
۲بره در پیر زالی مبتلائی
عصا در درست میآمد ز جائی
۳کسی گفتش مرو دیوانهٔ تو
که افتاد آتشی در خانهٔ تو
۴زنش گفتا توئی دیوانه تن زن
که حق هرگز نسوزد خانهٔ من
۵بآخر چون بسوخت آتش جهانی
نبود آن زال را ز آتش زیانی
۶بدو گفتند هان ای زالِ دمساز
بگو کز چه بدانستی چنین راز
۷چنین گفت آنگه آن زال فروتن
که یا خانه بسوزد یا دل من
۸چو سوخت از غم دل دیوانهٔ را
نخواهد سوخت آخر خانهٔ را
۹